بسمه تعالی
شبی می گفت مجنون در خماری گهی در زیرلب گاهی به زاری
نمی داند نداند من چنانم ز هجرش خون فشاند دیدگانم
نمی فهمد نفهمد حال و روزم بپاشد سنگ خارا چون بسوزم
نباید پیشه از تشویش گیرم تمام همتم در پیش گیرم
شنید این ماجرا مرتاضی از دور نوشت این جمله بر مجنون مهجور
تمام ارزوهایت رها کن بیا با حال ما یک شب صفا کن
بیا و توشه گیر از پیر هوشیار تو این اندیشه ی بیهوده بگذار
درون بقچه ام یک قرص نان است نگیرم کام تا در استخوان است
خودت قاضی شو ای مجنون خسته بخند بر ریش دنیای گسسته
به پیر اینگونه گفت: از خود بریدی به ظاهر زنده ای این ره گزیدی
نگو با خویش هی مجنون چنان است چنین و این چنین و انچنان است
اگر بینی بیابان میگذارم چنین ایام خود را می سپارم
امیدم دیدن رویی ز لیلی ست برایم دیدنش در خواب خیلی ست
که اب استاده بی نام و نشان است گمانش رود هم بی خانمان است
قرار این رود با دریا گذارد که سر در دشت و صحرا می گذارد
بیا این رسم هوشیاری رها کن از این بیهودگی یک جو حیا کن
برای دیگران از خود گذر کن نزن لاف منم قدری خطر کن
اگر مردی بیا زین بیشتر باش نگر مجنون را مجنون تر باش
شاعر اقای نادر سرایی
برچسب:
نویسنده: آرشان دادخواه