بسمه تعالی
یه پدر بود و یه دختر قشنگ رفته بود پدر با دشمنا به جنگ
چند سال از بابا نیومد خبری دخترک بزرگ شد وبا روسری
خیلی درسهاشو می خواست خوب بخونه از باباش تو دنیا چیزی بدونه
نمره هاشو توی درس پسندیدن بیستهاشو همش بی امضا می دیدن
تا یه روز معلم خیلی زرنگ گفت به شاگرد خودش خوب وقشنگ
نمره هات امضا باید داشته باشه غنچه وقتی گل میشه باید واشه
فردا با امضا باید کلاس بیای بابات امضا نکنه باید نیای
دخترک از مدرسه رسید خونه اشک می ریخت از مژه هاش دونه دونه
چشماشو بست وهمون کنار در خیلی خسته بود خوابید رفت به سفر
دید باباش دیکته شو امضا میکنه گره های بسته شو وا میکنه
گفت چیه برگ گلم عروسکم دختر خوب وقشنگ وکوچکم
من که توی جبهه غوغا میکنم دوباره دشمنو رسوا میکنم
اشک چشماتو دیدم تو رنجیدی همه جا باهات بودم نفهمیدی
موهاتو شونه زدم خوابت بیاد شب تارت بره افتابت بیاد
نمره ی خوب تورو پسندیدم اون میخندید ومنم میخندیدم
دخترم کار جهان دردسره عاشق واقعی کارش خطره
عاشقای واقعی شهید میشن همنشین حمزه ی رشید میشن
لباشون خشک توی دریا میشه جونشون قربونی تو صحرا میشه
تنشون جزیره مجنونی میشه سر و دست وچشمشون خونی میشه
شهدا مسافر خدا بودن همشون عاشق وبا صفا بودن
راه جبهه رو اونا بلد بودن یاد روزای غم فدک بودن
از حسین(ع) درس خدا رو می دیدن خاک ویاد کربلا می بوسیدن
میتونن دست ماهارو بگیرن شهدا بهشت میرن نمی میرن
رو زمین تو اسمون پر میزنن یاهو میگن از علی دم میزنن
مکتب وعشق اونا حسینیه بدونین خامنه ای خمینیه
گفته باید همه جا پارو بشه غم وزنگار دلا جارو بشه
سالای خدمتو جدی بگیریم ساده زندگی کنیم تا بمیریم
شاعر اقای نادر سرایی
http://nadersaraei.blogfa.com/منبع
برچسب:
نویسنده: آرشان دادخواه